تبلیغات
$$$$ GUITAR $$$$ - $$مادر من فقط یک چشم داشت$$
$$$$ GUITAR $$$$

خوانندگان

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

$$مادر من فقط یک چشم داشت$$

$$$$!!! مادر من فقط یک چشم داشت !!!$$$$

 

مادر من فقط یک چشم داشت.من از او متنفر بودم...اون همیشه مایه خجالت من بود.

او برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه های مدرسه غذا میپخت.

بک روز اومده بود دم در مدرسهکه به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره.خیلی خجالت کشیدم.آخه اون چطور تونست این کار رو با من بکنه؟

به روی خود نیا وردم و فقط با تنفر به او نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم.

 

 

روز بعد یکی از هم کلاسی هایم منو مسخره می کرد و گفت :((هووووووووووو...مامان تو یک چشم داره  هووووووووووو...مامان تو یک چشم داره  هووووووووووو...مامان تو یک چشم داره  .))

 

فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم گور کنم.کاش زمین دهن وت میکرد و منو ... کاش مادرم یه جوری دیگه بود اگر هم نبود یه جوری گم و گور میشد که من این قدر عضیت نشوم.

 

روز بعد بهش گفتم که اگه واقا می خوای منو شاد کنی چری نمیری؟

 

....... اون هیچ جوابی نداد.

 

حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم.چون خیلی عصبانی بودم و احساسات او برای من هیچ اهمیتی نداشت.

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم....!

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم.

اونجا ازدواج کردم ... واسه خودم خونه خریدم ... زن و بچه و زندگی و ...

 

از زندگی و بچه ها و همسرم و آسایشی که داشتم خوشحال بودم.

 

دیگر کسی نبود که مایه خجالت من باشه ... دیگه کسی من و مسخره نمیکرد و بگه هووووووووووو...مامان تو یک چشم داره  .

 

من زندگی راحتی داشتم تا اینکهیه روز مادرم به دیدن آمد.او سالها منو ندیده بود وهمینطور نوه هایش را .

 

وقتی ایستاد دم در من پیش خود گفتم که الآن که بچه ها بترسن و گریه کن ولی وقتی مادرم به من گفت پسرم بچه ها دویدن به آغوش مادر بزرگشان.فقط بچه های یکی از دوستانم یه مادرم و بچه هایم خندیدن و آنها را مسخره کردن و گفتن هووووووووووو...مادربزرگشما یه چشم داره هووووووووووو...مادربزرگشما یه چشم داره.

من دوباره به یاد آن زمان ها افتادم.رفتم سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد به اینجا. اونم بی خبر .

سرش داد زدم و از این که هیچ بهانه نداشتم بهانه هایی آوردم که فقط یکی شون راست بود.

 

 سرش داد زدم((چطور جراءت کردی بیای خونه من و بچه هایم را بترسونی!!! تو اون ها رو پیش دوستانشان خوار کردی.تو آبروی چنید و چند ساله من رو که با زحمت به دست آورده بودم زیر سوال بردی.))

 

او به آرامی جواب داد:(( اوه.خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم.)) و بعد فورا رفت و از نظر نا پدید شد.

همسرم در گوش من گفت:(( کار اشتباهی کردی.او مادر توست برایت زحمت کشیده.نباید باهایش این گونه صحبت میکردی.یک چشم دارد که دارد مگر چیست.حتما خواست خدا بوده.بزار مردم هرچه میخواهند بگویند مردم حصادت میکنن که تو مادری داری که با این که چشم ندارد ولی حاضر است برای تو هرکاری بکند.))

بچه هایم نیز حرف همسرم را تایید کردند گویی شخص بالغی هستند.با تایید بچه ها من به فکر فرو رفتم.

چند هفته ای حالم بد بود.نت بالاخره بعد از سه هفته حالم خوب شد.

 

دو سه روز بعد از اینکه من حالم خوب شد دعوتنامه ای اومد دم در خونه ام در سنگاپور برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه.

ولی من به همسرم دروغ گفتم که به یک سفر کاری میروم ولی گمانم همسرم متوجه شد ولی به روی خود نیاورد.

به هر حال رفتم.بعد از مراسم به کلبه قدیمی خودم و مادرم رفتم.البته فقط از روی کنجکاوی چون همسایه ها می گفتن مرده.

اما من فقط یک قطره اشک هم نریختم.اونا یک نامه دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن.

 

"ای عزیز ترین پسر من.

من همیشه به فکر تو بودم.منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم و باعث سرافکندگی تو و خانواده ات شدم.

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم تو داری به این جا میای ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببنیم.

وقتی داشتی بزرگ می شدی از این که دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم.

 

آخه میدونی...وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی.یه عنوان یک مادر نمیتونسم تحمل کنم و ببنیم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم.بنابراین چشم خودم را دادم به تو.

برای من باعث افتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو به طور کامل ببنیه.

با همه عشق و علاقه من به تو"

درباره وبلاگ

چیزی برای گفتن ندارم فقط یک چیز آن هم این است که این وبلاگ دیر به دیر آپ میشود لطفا دلخور نشوید و خواهشا نظر بدهید و در نظر سنجی شرکت کنید تا من هم امیدوار شوم.هم چنین عذر خواهی میکنم که اخیرا بیشتر مطالب متفرقه میذارم.(در ضمن اگر کسی نتی را بخواهد در نظرات اعلام کند تا برایش بگذارم)
مدیر وبلاگ : فرید

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان

خرید شارژ ایرانسل، خرید شارژ همراه اول و خرید شارژ تالیا