تبلیغات
$$$$ GUITAR $$$$ - $$رضا صادقی$$
$$$$ GUITAR $$$$

خوانندگان

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

$$رضا صادقی$$

زندگی نامه رضا صادقی


زندگینامه رضا صادقی رضا صادقی 25 مرداد1358 در شهر بندرعباس به دنیا آمد. و اصالتش از شهریست زیبا به نام میناب (آنامیس) . نظر به اینكه در خانواده مذهبی و مقید چشم به دنیا گشوده بود ابتدا خواندن را با تلاوت قرآن آغاز كرد. علاقه مندی او به مسائل هنری باعث شد تا در زمینه موسیقی فعالیتش را آغاز كند . سال 1368 ابتدای راه و به نوعی اولین جرقه فكری او بود با توجه به اینكه در آن سالها منطقه بندرعباس امكانات بسیار محدودی برای فراگیری داشت . او با مطالعه كتابهای متفاوت در این زمینه ساختار فكری خود را در مورد این هنر بسیار رویایی و لطیف استحكام بخشید . علاقه مندی او به موسیقی مدرن باعث شد تا از نگاه موزیسین های بزرگ برای بعد كاری خود استفاده كند در سال 1371 اولین آهنگ خود را به نوعی میشود گفت ساخت . به نام راز عشق . شاید در آن سالها كارهای او مورد قبول واقع نمی شد زیرا تفكرات به سوئی دیگر سوق گرفته بود. در سال 1372 اولین كار را در قالب كاست ارائه كرد كه به نام همان راز عشق بود. اما از حق نگذریم هیچ نوع بار هنری نمی شد در آن پیدا كرد اما حركتی تازه بود در سال 1373 با كمی دقت دومین كار خود را ارائه كرد به نام بال پرواز كه بعد از آن كاست نظر عموم نسبت به كارهای او جلب شد و او با شوق بیشتری به كسب تجربه و اطلاعات گام به جلو بر می داشت بنا به دلایلی در سال 1374 به طور موقت دست از كارهای هنری برداشت و شاید همان مدت برای او مدت زمان پر باری بود و اواخر سال 1374 بود كه با ارائه كاستی تحت نام كلاغ غارغاری شروع دوباره اما تا حدودی قوی تر از قبل را تجربه كرد علاقه زیاد او به هنرمندانی چون استاد چشم آذر و بیات باعث شد تا به كارهای ایشان و بزرگانی دیگر توجه خاص داشته باشد. و كارهای او تحت شعاع آنها قرار گرفت البته او در زمینه شعر و ادبیات فعالیت دارد و ارادت او به شاعرانی چون اخوان ثالث - حافظ - مولانا - سهراب سپهری - شاملو و ماگوت بیگل باعث شد ذهنیت فكری آنها را در راه خود نورپردازی كند . البته لازم به ذكر است كه 95% كارهای او با كلامهای خود اوست در سال 1375 كاست گل لاله را ارائه داد كه به نوعی با كارهای قبلی او تفاوت داشت . او سیر نسبتا سعودی را دنبال كرد به طوری كه در سال 1376 بندرقدیم 1377 مستانه و دیوانه در سال 1378 رویای شیرین و ده ثانیه را با هم در یك سال ارائه داد سال 1379 سال آرامش و كسب تجربه بود و پربار . یك حادثه زیبا در رویاهای او - لحظه ها را برایش سرشار كرده بود تا اینكه در سال 1380 كاست عاشقم من را كه با گیتار اجرا شد را به بازار ارائه داد كه مورد استقبال خاصی قرار گرفت . البته این كاست قبل از اینكه ویرایش شود به بازار رفت كه در مورد آن جای بحثی طولانی است آن حادثه زیبا و رویایی نگاه تازه او به عشق و عاشق شدن بود و دیدن زشتیها را با نگاه دیگر. او مدت 8 سال پیراهین مشكی به تن داشت و همه مردم او را مشكی پوش می شناختند تا اینكه در سال 1381 كاست حكایت مشكی پوش را به مردمی تقدیم كرد كه سالها او را با مهرشان به اوج سوق می دادند حكایت مشكی پوش آغازی است برای حركتی ار نوع مشكی پوش برای دنیا زیبا كه مشكی هم در آن زیبایی جای خاصی دارد رضا صادقی با همسفری آهنین به نام عصا به سوی دنیای سبز فردا به پیش می رود شاید خود اوهم می داند كه مانده تا برف زمین آب شود اما او با گرمی كه از جنوب به ارث برده ابن برف ها را آب خواهد كرد گرچه نتوانسته تا كنون به طور گسترده به ارائه كارهای خود بپردازد اما روزی همه دنیا صدای مشكی پوش را خواهند شنیدو همه خواهند دانست كه مشكی پوش مثل سنگه با غصه هاش می جنگه می جنگه تا همیشه قصه تموم نمی شه .

در ادامه نیز مصاحبه با او را میتونید ببینید

هرچه فکر می‌کنم که سوالی از میان این همه توضیح و تفسیر انتخاب کنم نمی‌شود. صحبت از مشکی شد و باوری که در ذهن رضا صادقی هست:

همیشه گفتم و همیشه تکرار کرده‌ام من گیر خاصی به رنگ مشکی ندارم که شما بگویید آمده‌ام یک حرف دهن‌پرکنی بزنم و بروم. مشکی برای من یک اعتقاد هست. مشکی شاید بهانه‌ای برای من باشه که دوست دارم توی افکارم چیزهایی رو که برحسب عادت یک عمری همیشه ادا می‌کردیم این‌که مشکی بپوشیم برای عزاداری و ختم و عادت هم کردیم بگوییم درسته و حتی یک لحظه هم فکر نکردیم درست هست یا نه نقض کنم.
نمی‌گویم تفکراتی که من دارم افکار خیلی بزرگ و پیچیده‌ای هست. اما لااقل جرقه‌ای هست برای خودم. از مشکی هرگز بدی ندیدم. همیشه توی این فکر بودم که چرا می‌گن خداوند منبع عشقه ولی خانه‌‌اش رو با پارچه‌ی سیاه زینت می‌دهند. اگر خداوند منبع عشقه پس تنپوش خانه‌اش هم باید یک رنگ عشق باشه. یا اصلا چرا خانه‌ی خدا در شهری که انسان‌هایش سیاه پوست هستند ساخته شده؟! این‌ها همه الهاماتی هست ه وجود داره.
ماه و ستاره‌ای که همه‌ی شعرا و عرفا ازش حرف می‌زنند به زیبایی و نشانه‌بودن تا عظمت مشکی پشتش نباشه معلوم نیست. ستاره با همه‌ی زیبایی و بزرگی‌اش وقتی صبح می‌شود دیگر نیست!
در واقع سیاهی مثل یک مادر هست که ستاره‌ها رو در آغوش گرفته و به همه نشان می‌دهد. وقتی سیاهی نباشه دیگه هیچ چیز نیست!
همیشه توی این فکر بودم که اگر قرار هست عشق که یک چیز عمیقی‌ست و یک تحول بزرگ در زندگی محسوب می‌شه در وجود آدم پیدا بشه چرا آدم به بدی سوق داده می‌شه؟! چرا وقتی عاشق می‌شویم معتاد می‌شویم؟! چرا وقتی عاشق می‌شویم یادمون می‌افته که صبح تا شب بنشینیم و گریه کنیم؟! چرا دکتر و مهندس نشویم؟!
مشکی برای من یک باور و یک اعتقاد هست. اصلا نمی‌خواهم برای دهن‌پرکنی چنین حرفی رو بزنم تا به مردم چیزی رو تحمیل کنم. من با مشکی لذت می‌برم...


برای مشکی‌پوشیدن تعمدی دارید؟


نه. فقط لذت می‌برم. اتاق من هم مشکی هست. اصلا تعمد خاصی ندارم و چیزی رو هم القاء نمی‌کنم.
چند وقت پیش یکی از دوستانم وقتی اتاقم رو دید گفت که خیلی قشنگه! من هم اتاقم رو مشکی رنگ می‌کنم. گفتم تو ابلهانه‌ترین کار ممکن رو می‌کنی! چون این کار برای من قشنگ هست که دوستش دارم اما تو فقط می‌خواهی ادا درآوری...


بی‌خیال مشکی شدیم و از او درمورد خودش پرسیدیم:


بچه‌ی بندر عباسم. البته اصالتا مینابی هستم. متولد 1358 در تابستان. الان ساکن تهرانم اما بندر رو ترجیح می‌دهم.


بندر چه چیزی داره که اینجا نداره؟


ایجا چیزهای خوبی داره که به درد آدم‌های خوب اینجا می‌خوره و بندر هم چیزهای خوبی داره که به درد بندری‌ها و آدم‌هایی که آن‌جا به دنیا آمدند می‌خوره. چیزهایی آنجا داره که من در اینجا کمتر دیدم. مثلا آنجا اگر کسی سه کوچه آن‌ورتر کوچک‌ترین اتفاقی برایش بیفته همه به سراغش می‌روند.
تهران مال تهرانی‌هاست. من هم خدا می‌دانه که اگر به خاطر پیشرفت و اعلام کار به صورت گسترده‌تر نبود هیچ‌وقت نمی‌آمدم یکی اضافه بشوم به این جمعیت زیاد این شهر تا آسایش خود تهرانی‌ها رو بگیرم.
ولی اگر روزی بتوانم موفقیت‌هایی رو که در ذهنم هست تا حدودی به آن‌ها برسم برمی‌گردم شهرم.


به کجا می‌خواهید برسید. نقطه‌ی ایده‌آل شما کجاست؟


رک بگویم که اصلا تو فکر ماهواره و تلویزیون و این مجله و آن مجله نیستم. همین‌طور که می‌بینید کارهای من بیرون آمده ولی خیلی‌ها من رو نمی‌شناسند. از این‌که کارهایم غیرمجاز پخش شده ناراحت نیستم. خیلی هم خوشحالم از اینکه یک نفر کار مرا می‌شنود و یا خوشش می‌آید، یا بدش. حتی کسی که از کارم بدش می‌آید برایم لذت‌بخش هست! نمی‌خواهم شعار بدهم ولی کسی که بد می‌گوید حتما نسبت به کار من بی‌تفاوت نبوده.
من دراین راه می‌خواهم یک سری اعتقاداتی رو که قبول‌شان دارم و باور کرده‌ام و دارم با آن‌ها زندگی می‌کنم در آثارم بیان کنم و به آنها برسم.
همین که پیش خودم بگویم که آقا رضا تو توانستی برایم بس است. خدا وکیلی من نه می‌خواهم خواننده باشم نه شاعر و نه نوازنده . اصلا این کاره نیستم. فقط می‌خواهم فکرهای اندک خودم رو که نمی‌دانم می‌تواند از نظر بقیه قابل قبول باشه یا نه ارائه بدهم. توی این راه هم به کسی نیاز ندارم. نمی‌خواهم بگویم که من دراین راه نیاز به پشتیبان دارم. من همیشه گفتم که نون عشق‌و می‌خورم منت نونوا ندارم...


یعنی در حقیقت موسیقی برای شما یک ابزاره؟


دقیقا. در مقابل بزرگان گزافه‌گویی محض است که بخواهم بگویم که من موسیقیدان هستم. در زمینه‌ی موسیقی من تحصیلات آکادمیک نداشته‌ام و بد و بیراه می‌دانم به اهل موسیقی اگر بگویم که رضا صادقی یک موسیقیدان هست.
همانطور که شما گفتید موسیقی برای من یک ابزار زیباست که زیبایی‌های در ذهنم رو با آن القاء کنم.


موسیقی بندری چقدر به کار شما تأثیر گذاشته و آیا صرفا کار بندری انجام می‌دهید؟


من در موسیقی‌هایم به ریتم توجه زیادی دارم. در واقع این آگاهی از ریتم در بچه‌ی 7-8 ساله‌ی بندر به خوبی دیده می‌شود. من هم حساسیتم به این موضوع از این جا ناشی می‌شود. من صرفا کار بندری نمی‌کنم. چون اگر می‌خواستم این کار را انجام دهم نمی‌توانستم خیلی چیزها رو به بقیه‌ی جاها القاء کنم.
در مورد موسیقی بندری هم بگویم که در ایران اکثرا موسیقی بندر عباس رو با موسیقی بندر خرمشهر و بوشهر اشتباه می‌گیرند. موسیقی این نواحی کاملا با هم متفاوت است. ضمن اینکه فضای دریا و صید هم اگر می‌خواستم در موسیقی‌ام به کار ببرم خیلی تکراری می‌شد. برای همین هم از چیزهایی که بکرترند استفاده کردم. مثلا از خانه‌های بندری که با خشت و گل ساخته می‌شود. در واقع این هم یک باور جدیدی در موسیقی بندری بود.
این را هم بگویم که موسیقی من موسیقی فولکلور نیست! به نظرم اگر کسی می‌خواهد موسیقی بندری بزند باید با سازهای بندری این کار را انجام دهد. اگر من بخواهم با یک کیبورد بندری بخوانم ارزش موسیقی شهرم رو پایین آوردم.


سه چهار ماه پیش به یکباره رضا صادقی خیلی گل کرده بود اما به همان سرعت هم اسمش از سر زبان‌ها افتاد فکر می‌کنی دلیلش چیست؟ و آیا در این کار تعمدی داشتی؟


تمام کارهای دنیا همینه. ببینید بهترین کارهایی که در قدیم ساخته شده‌اند درست است که در یک برهه از زمان بسیار با استقبال فراوان روبرو بوده و همه‌ی مردم آن‌ها را دوست داشته‌اند اما الان مردم از آن اثر به عنوان یک خاطره‌ی خوب یاد می‌کنند.
این یک وجه موضوع و وجه دیگرش این‌که در همان زمان کارهای من به قول یکی از دوستانم مثل قارچ بین مردم آمد. اکثر کارها یعنی 95 درصد کارها جنبه‌ی آزمایشی داشت. یادم می‌آید همین ترانه‌ی «بغض ترانه» وقتی در استودیو ضبطش به پایان رسید گفتم ok و هنوز خیلی‌ها که آن کار را دارند با ok آخرش می‌شنوند! دیگر این کار را نکردم. صرفا به خاطر این‌که در آن زمان من خیلی دچار مشکل شدم.
خواستم از این به بعد اگر قرار است کاری انجام بدهم طوری انجام دهم که لااقل بتوانم بعدا از کار دفاع کنم. وقتی کار من آمد بیرون آقای صولتی آن را خواند. نتوانستم کاری کنم. حتی آقایی در دوبی پیدا شد به نام مهرشاد که کارهای مرا می‌خواند و مدتی همه من را به اسم مهرشاد می‌شناختند! در این مورد هم نتوانستم کاری کنم.
ناگزیر بودم یک مقدار سکوت کنم و بهانه‌ای دست کسی ندهم.


در مورد کاست جدیدتان هم توضیح دهید. بالاخره مجوز گرفت؟


بله. خدا راشکر این کار مجوز گرفت. «حرف آخر» اوایل سال جدید به بازار خواهد آمد. در این کار از تکنیک‌های متفاوتی بهره‌گرفتم که کمتر استفاده می‌شده.



خودمانی بودن او به ما این اجازه را می‌داد که کمی سوال‌های خصوصی بپرسیم:
مجردید؟


بله. موسیقی چیزی‌ست که شریک نمی‌خواهد. بالاخره کسانی‌که این تجربه را کرده‌اند می‌دانند که همسر آدم دوست دارد تمام احساس مال او باشد، موسیقی هم دوست دارد که تمام احساس آدم را مال خودش کند. بنابراین مجردم!


به سازهای ایرانی هم علاقه دارید؟


به تار علاقه‌ی زیادی دارم.


هفت سنگ هم بازی کرده‌اید؟


خیلی از بازی‌ها رو دوست داشتم بکنم اما نشد. شطرنج رو خیلی دوست داشتم اما اولین باری که بازی کردم باختم و دیگر شطرنج بازی نکردم.


دوست داشتید هفت‌سنگ بازی کنید؟


راستش را بخواهید نه! از بازی‌های دودویی خوشم نمی‌آمد. همین فوتبال رو هم اگر پرسپولیس نبود اصلا نگاه نمی‌کردم!


حمید می‌گوید: فکر کردم باید طرفدار ابومسلم مشهد باشید چون مشکی می‌پوشند؟


اون‌ها که کارشان خیلی درست هست. اتفاقا توی یکی از بازی‌هاشان تماشاگران پارچه‌ی مشکی رو دست‌شان گرفته بودند که رویش نوشته بود مشکی رنگ عشقه!


چه چیزی شما را عصبانی می‌کند؟


یک زنگ تلفن که به من چیزی از آن طرف خط بگوید که نیستم. مثلا به من بگویند که تو آدم مغروری هستی! وقتی هم عصبانی می‌شوم نه جایی می‌روم و نه تلفنی جواب می‌دهم. ترجیح می‌دهم تنها باشم.


چه‌چیزی رضا صادقی را خوشحال می‌کند؟


دیدن مادرم...


فکر می‌کنید با آمدن کاست شما دوباره برسر زبان‌ها می‌افتید؟


بله. امیدوارم که مردم دوباره مرا بپذیرند. خیالتون راحت تا دنیا دنیاست، تا ایران ایرانه، تا جوون جوونه می‌گه مشکی رنگ عشقه! یا لااقل10 سال دیگه می‌گن بابایی بود که می‌گفت مشکی رنگ عشقه!


به کلاغ علاقه دارید؟


به خاطر پرروییش خیلی دوستش دارم. در واقع دلم برایش می‌سوزد. از بس که کلاغه مجبوره که پر رو باشه!


کمی هم فضا را به اصطلاح عیدانه کردیم:

عید امسال چه می‌کنید؟


هیچ‌وقت نمی‌آیم مشکی‌پوشیدنم رو برکسی تحمیل کنم. این نمی‌شود که چون من دوست دارم و لذت می‌برم از مشکی بیایم آن را تحمیل کنم. به قول یکی از دوستان شگون نداره که سرسفره هفت سین با لباس سیاه نشست. منم قبلا وقتی می‌دیدم در خانواده همه خوشحالیم اما همه از سیاه پوشیدن من حالتی دارند ترجیح می‌دادم که آن لحظات را بیرون باشم و جایی که راحت باشم.
اما امسال عید کاملا فرق می‌کنه! امسال خیلی‌ها فهمیدند که مشکی رنگ عشقه. خودم می‌خواهم امسال همین‌جا سفره‌ی هفت‌سین بیندازم. عیدی زیر قرآن بگذارم. فکر می‌کنم خیلی سال خوبی باشه برای من امسال. سال 83 هم خیلی خوب بود.


از عید بچگی‌ها هم بگو؟


آن عیدها پر از قشنگی بود. خیلی قشنگ‌تر و به یادماندنی‌تر از الان. کمتر کسی آن زیبایی‌ها رو لمس می‌کنه. انتظار تحویل شدن سال، خالی کردن ظرف پسته و آجیل، عیدی گرفتن از دست بزرگ‌ترها برایم فراموش نشدنی هستند.
یادم می‌آید یکبار پسرعمه‌ بزرگم سرم رو کلاه گذاشت. اون موقع از این ده تومانی‌ها که عکس مدرس دارند تازه آمده بود. پسرعمه‌ هم به من می‌گفت این ها رو نمی‌گیرند من از تو پنج تومان می‌خرم. این بود که من پنج تومان می‌گرفتم و اسکناس ده تومانی به او می‌دادم!


لحظه‌ی سال تحویل تا به حال ساز زده‌اید؟


پارسال سال تحویل خیلی تنها بودم. از این سه چهار سال هم که تنها بودم تنهاتر! تهران بودم. خیلی دلم برای خودم سوخت. توی تصورم بود که الان همه‌ی فامیل توی خانه‌ی ما جمع شده‌اند و من نیستم. مجبور شدم پناه ببرم به ساز و کار «بغض ترانه» همانروز ساخته شد.


عیدی چه می‌خواهید به مردم بدهید؟


قرار است از طریق سایتم ترانه‌ی پرچم مشکی را به مردم عیدی بدهم.


چی دوست دارید عیدی بگیرید؟


یک ده تومانی که عکس مدرس رویش باشه


دوست داری اولین کسی که می‌آید اینجا عیددیدنی چه کسی باشه و چه کسی می‌آید؟


تخیلی اگر بخواهم بگویم دوست دارم مادرم بیاید. اما دوست خوبم هومن البرز می‌آید. امسال مطمئن هستم که همه‌ی دوستانم می‌آیند. شما هم که زنگ می‌زنید.


ما اصلا می‌آییم با ده تومانی مدرس!


و در این قسمت از مصاحبه بود که حمید باز هم از خاطره‌ی بم و کافی‌نت معروفش گفت...

نظرت درباره‌ی صدای خودت چیست؟


بعضی وقت‌ها از صدایم خیلی بدم می‌آید. یعنی وقتی گوش می‌دهم اعصابم خورد می‌شود. ولی بعضی وقت‌ها هم خیلی خوشم می‌آید.


از کدام یک از کارهای خودتون بیشتر لذت می‌برید؟


دلم برات تنگ شده جونم یا همان بغض ترانه که گفتم چون در یک لحظه‌ی حسی خیلی خوب ساخته شد. آهنگ « وقتی که نگاهم به نگاهت خیره می‌شه» احساس می‌کنم خیلی رویایی و خوب درآمده و آهنگ جدیدی به نام « روزها گذشت».


دیگر زمان‌مان تمام شده بود و بیشتر از این نمی‌شد وقت حرف زد:

و حرف اخر:

 دلتون شاخه نبات، صدتا هجرون واسه‌ی وصل شما خمس و زکات
از مردم می‌خواهم مثل همیشه که من رو پذیرفتند باز هم بپذیرند. اگر اشتباهی کردم به من بگویند و ممنون که این مدت من رو تحمل کردند. قول می‌دهم که کارهایم رو بهتر و بهتر کنم.

درباره وبلاگ

چیزی برای گفتن ندارم فقط یک چیز آن هم این است که این وبلاگ دیر به دیر آپ میشود لطفا دلخور نشوید و خواهشا نظر بدهید و در نظر سنجی شرکت کنید تا من هم امیدوار شوم.هم چنین عذر خواهی میکنم که اخیرا بیشتر مطالب متفرقه میذارم.(در ضمن اگر کسی نتی را بخواهد در نظرات اعلام کند تا برایش بگذارم)
مدیر وبلاگ : فرید

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان

خرید شارژ ایرانسل، خرید شارژ همراه اول و خرید شارژ تالیا